محمد علی مهتدی در روزنامه اطلاعات نوشت: در زندگی عادی، بازی برای بردن است؛ اما در سیاست، گاهی بازی برای آن است که حریف وادار شود پیش از رسیدن به نقطه شکست، عقب بنشیند. یکی از خطرناکترین انواع این بازی، «بازی در لبه پرتگاه» است؛ مفهومی که در ادبیات سیاسی و راهبردی با واژه انگلیسی Brinkmanship شناخته میشود.
بازیگر در این روش، بحران را عمداً تا آستانه برخورد پیش میبرد. تهدید را آنقدر جدی میکند که طرف مقابل باور کند اگر عقب ننشیند، با جنگ یا هزینهای سنگین روبهرو خواهد شد. هنر اصلی اما این است که بازیگر بدون عبور از نقطه بیبازگشت، طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند. این بازی البته از آن جهت خطرناک است که اگر طرف مقابل نیز از عقبنشینی خودداری کند، آنچه قرار بود یک بازی برای امتیازگیری باشد، میتواند به جنگ واقعی تبدیل شود.
بازی بر لبه پرتگاه، شباهت زیادی به بازی پوکر در قمارخانههای آمریکا دارد. بازیکنی که احساس میکند حریف را میتواند وادار به عقبنشینی کند، ممکن است با گفتن all in همه دارایی خود را روی میز بگذارد؛ اما در همان لحظه، حریف با دشوارترین تصمیم روبهرو میشود: آیا این «همهچیز» نشانه یک دست بسیار قوی است یا بلوفی بزرگ برای خارج کردن او از بازی؟ در سیاست و جنگ نیز مشکل دقیقاً همین است. هنگامی که یک طرف تهدید خود را تا بالاترین سطح ممکن افزایش میدهد، طرف مقابل ممکن است نتواند بهسادگی تشخیص دهد که آیا با یک تهدید واقعی روبهروست یا تلاشی برای وادار کردن او به تسلیم شدن است.
خطر از جایی آغاز میشود که هر دو طرف در تشخیص دست واقعی یکدیگر دچار خطا شوند؛ زیرا در پوکر، اشتباه فقط پول روی میز را میسوزاند، اما در بازی بر لبه پرتگاه، ممکن است پای جنگی خانمانسوز و هزینههای جبرانناپذیر در میان باشد.
منطقه ما در دهههای گذشته شاهد نمونههای مختلفی از این بازی بوده است. شاید یکی از برجستهترین استادان این بازی که در ادبیات سیاسی عربی بدان «حافة الهاویة» میگویند، مرحوم حافظ اسد، رئیس جمهوری اسبق سوریه بود؛ سیاستمداری که بخوبی میدانست چگونه میان تهدید، صبر، ابهام و اقدام نظامی فاصلهای حسابشده ایجاد کند. اسد الزاماً به دنبال جنگ نبود، اما اجازه نمیداد رقیب مطمئن باشد که میتواند بدون پرداخت هزینه از خطوط قرمز سوریه عبور کند.
صحنه لبنان برای او تنها میدان نظامی نبود؛ اهرمی راهبردی برای فشار و مذاکره نیز بود. او با حفظ اهرمهای خود، امکان جنگ و مذاکره را همزمان زنده نگه میداشت و حاضر نبود پیشاپیش برگهای خود را روی میز بگذارد. هنر اسد در این بود که خطر جنگ را به بخشی از محاسبه طرف مقابل تبدیل میکرد، بدون آنکه الزاماً خود را به جنگی ناخواسته متعهد کند.
اما تاریخ منطقه روی دیگری هم دارد. صدام حسین، دیکتاتور معدوم عراق، نیز بارها کوشید با تهدید، ابهام و نمایش قدرت، محاسبات رقیب را تغییر دهد؛ اما در ارزیابی اراده طرف مقابل دچار خطا شد. این تجربه نشان میدهد که بازی در لبه پرتگاه تنها به جسارت نیاز ندارد؛ شناخت دقیق حریف و تشخیص اینکه او تا کجا حاضر است پیش برود، شرط اصلی موفقیت است.
از اینجا میتوان به تحولات اخیر میان آمریکا و ایران رسید: دونالد ترامپ روز شنبه هفته پیش، تهدید کرد که زیرساختهای ایران را هدف قرار خواهد داد. در آن ساعات تا بامداد، بسیاری این تهدید را جدی تلقی کردند و احتمال میدادند آمریکا از مرحله تهدید وارد مرحله اقدام شود.
اما ایران عقب ننشست. پیام تهران روشن بود: اگر زیرساختهای ایران هدف قرار گیرد، پاسخ ایران نیز الزاماً محدود به چند هدف نظامی نخواهد بود بلکه زیرساختهای منطقه ویران خواهد شد و جنگی که آمریکا آغاز کند، لزوماً در همان میدان و با همان قواعدی که واشنگتن تعیین میکند ادامه نخواهد یافت.
در چنین شرایطی، واشنگتن با استفاده از شبکه گسترده اطلاعاتی و ماهوارهای خود میتوانست تحرکات و سطح آمادگی نظامی ایران را زیر نظر داشته باشد. بنابراین مسئله برای تصمیمگیرندگان آمریکایی فقط این نبود که ایران چه میگوید؛ مسئله مهمتر این بود که پشت این تهدید تا چه اندازه آمادگی واقعی برای پاسخ سخت وجود دارد و این پاسخ تا کجا میتواند گسترش پیدا کند.
اگرآمریکا زیرساختهای ایران را هدف قرار میداد، ایران میتوانست پاسخ خود را به داخل کشور محدود نکند و دامنه آن را متوجه منافع، پایگاهها و زیرساختهای آمریکا و متحدانش در منطقه کند. در این صورت، یک حمله و یک پاسخ میتوانست به جنگی گسترده تبدیل شود که کنترل دامنه آن برای هیچکس آسان
نبود.
اینجا بود که بازی در لبه پرتگاه معنای واقعی خود را پیدا کرد. ترامپ تا نزدیکی پرتگاه رفت، اما در آن سوی پرتگاه، ایران را دید که نهتنها از ایستادن نمیترسد، بلکه خود را برای پاسخی سخت و ویرانگر آماده کرده است. بازدارندگی فقط به معنای برخورداری از سلاح نیست؛ بازدارندگی زمانی شکل میگیرد که طرف مقابل باور کند استفاده از قدرت او، هزینهای واقعی و سنگین برایش خواهد داشت. ایران در آن ساعات تلاش کرد همین پیام را منتقل کند که ایران خواهان جنگ نیست، اما اگر جنگ بر آن تحمیل شود، تعیینکننده دامنه و هزینه جنگ فقط طرف مهاجم نخواهد بود.
ترامپ در نهایت عقب نشست. ممکن است واشنگتن این تصمیم را با ملاحظات سیاسی و دیپلماتیک توضیح دهد، همچنان که گفت این عقب نشینی به درخواست کشورهای متحد آمریکا در منطقه بوده است، اما از منظر راهبردی یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: تهدید آمریکا نتوانست ایران را به عقبنشینی وادار کند و احتمال پاسخ سخت ایران، هزینه عبور از لبه پرتگاه را بالا برد.
اگر واشنگتن به این جمعبندی رسیده باشد که ایران همچنان قدرت پاسخگویی دارد و آمریکا نیز در برابر یک جنگ گسترده، نقاط آسیبپذیر فراوانی دارد، عقل راهبردی حکم میکند که بار دیگر شانس خود را در بازی لبه پرتگاه نیازماید. راه باقیمانده، دیپلماسی است؛ دیپلماسیای که بتواند برای آمریکا راهی آبرومندانه برای خروج از این باتلاق فراهم کند، بیآنکه تهران مجبور شود بهای این خروج را بپردازد.
از این منظر، شاید مهمترین دستاورد ایران در این مرحله نه آغاز جنگ، بلکه جلوگیری از جنگ از موضع قدرت باشد؛ اینکه نشان دهد میتوان در برابر تهدید ایستاد، بازدارندگی ایجاد کرد و در عین حال راه مذاکره را نبست.