شمس‌ لنگرودی؛ وطن در آینه باران و کودکی

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه ساعت ۹:۴۶۰ رأیبدون امتیاز
شمس‌ لنگرودی؛ وطن در آینه باران و کودکی

باران، پنجره، کودکی، کوچه و خاطره‌های دور، در شعر شمس لنگرودی تنها عناصر طبیعت و زندگی روزمره نیستند، هر کدام نشانی از لحظه‌هایی هستند که انسان را به خویشتن خویش بازمی‌گردانند.

علی‌اصغر شعردوست در اعتماد نوشت: شمس‌لنگرودی در جهان شعری خود، راهی آرام و صمیمی برای دیدن انسان و زندگی برگزیده است، جهانی که در آن، یک تصویر ساده می‌تواند دریچه‌ای به سوی احساس‌های عمیق بگشاید.

باران، پنجره، کودکی، کوچه و خاطره‌های دور، در شعر او تنها عناصر طبیعت و زندگی روزمره نیستند، هر کدام نشانی از لحظه‌هایی هستند که انسان را به خویشتن خویش بازمی‌گردانند. شعر شمس با همین نگاه انسانی، میان سادگی و اندیشه حرکت می‌کند، زبانی که گاه لبخند می‌آفریند و گاه مخاطب را به تاملی آرام در گذر عمر و معنای زیستن دعوت می‌کند. 

محمدتقی شمس‌لنگرودی در ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود چشم به جهان گشود. فضای فرهنگی خانواده، علاقه به کتاب و شعر را از سال‌های کودکی در جان او نشاند. پدرش از روحانیون منطقه بود و خانه‌ای که در آن پرورش یافت، با ادبیات و مطالعه بیگانه نبود. تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته اقتصاد و بازرگانی ادامه داد، اما مسیر اصلی زندگی‌اش در شعر رقم خورد. نخستین شعرهایش را در سال‌های جوانی منتشر کرد و در گذر دهه‌ها، با شناخت جریان‌های مختلف شعر معاصر، به زبانی شخصی رسید؛ زبانی که سادگی، موسیقی درونی، تصویرهای لطیف و توجه به زندگی انسان، ویژگی‌های برجسته آن است. 

شمس‌لنگرودی در کنار سرایش شعر، با دکلمه و خوانش آثار خود نیز ارتباطی متفاوت با مخاطب برقرار کرده است. صدای شاعر در اجرای شعر، بخشی از تجربه ادبی او را شکل داده و حضورش در سینما نیز جلوه دیگری از شخصیت هنری او را آشکار کرده است. بازی در فیلم‌هایی چون «فلامینگو شماره ۱۳»، «پنج تا پنج» و «احتمال باران اسیدی» حضور شاعری را نشان می‌دهد که میان کلمه، تصویر و صدا رفت‌وآمد دارد. این حضورها با همان روحیه آرام، شیرین و شاعرانه‌ای همراه است که در شعرهایش دیده می‌شود. 

در شعر شمس‌لنگرودی، بسیاری از معناهای بزرگ از دل لحظه‌های کوچک سر برمی‌آورند. او جهان را از زاویه تجربه‌های نزدیک انسان می‌بیند؛ از جایی که یک خاطره کودکی، یک منظره طبیعی یا یک احساس ساده، توان تبدیل شدن به شعری ماندگار پیدا می‌کند. شعر او به زندگی روزمره گوش می‌سپارد و از میان همین لحظه‌های آشنا، زیبایی‌های پنهان را آشکار می‌کند. 

در یکی از شعرهای او آمده است: 

«نه، این باران‌ها همان نیست

که بر سر کودکی می‌بارید

او به هر چه که دست می‌کشید

قلبی می‌بخشید

بر هر چهره‌ای که عبور می‌کرد

دسته گلی بر جا می‌نهاد

طوری که شکل انار می‌ترکید

از گوشه هر سطری می‌چکید…» 

باران در این شعر، راهی برای بازگشت به جهان کودکی است؛ جهانی که درآن نگاه انسان هنوز سرشار از شگفتی است و هر چیز کوچک، معنایی تازه پیدا می‌کند. کودک شاعر با لمس جهان، به آن جان می‌دهد؛ چنانکه یک باران ساده می‌تواند خاطره‌ای روشن از پاکی و طراوت را در ذهن زنده کند. همین نگاه شاعرانه به زندگی، یکی از سرچشمه‌های اصلی حس تعلق در شعر شمس‌لنگرودی است، زیرا رابطه انسان با سرزمین، از همین تجربه‌های نخستین شکل می‌گیرد؛ از کوچه‌هایی که در آن بزرگ شده، از صداهایی که شنیده و از تصویرهایی که در حافظه‌اش مانده است. 

لنگرود در شعر او حضوری زنده دارد. شهری که در کنار طبیعت شمال ایران شکل گرفته، در ذهن شاعر به مجموعه‌ای از رنگ‌ها، بوها و احساس‌ها تبدیل شده است. جغرافیا در شعر شمس، با زندگی انسان معنا پیدا می‌کند؛ هر مکان، بخشی از داستان آدم‌هایی است که در آن زیسته‌اند. این نگاه، شعر او را به تجربه‌ای نزدیک تبدیل می‌کند؛ تجربه‌ای که مخاطب در آن می‌تواند بخشی از زندگی خود را پیدا کند. 

شمس‌لنگرودی در مسیر شعری خود دوره‌های مختلفی را تجربه کرده است. از پژوهش درباره تاریخ شعر نو تا سرودن مجموعه‌هایی که با زبان ساده‌تر و ارتباط گسترده‌تر با مخاطب همراه بوده‌اند، همواره دغدغه انسان و جهان پیرامون او در شعرش حضور داشته است. حتی در شعرهایی که رنگ اندوه دارند، روشنایی و میل به زندگی همچنان جریان دارد. طنز ظریف، نگاه مهربان و توانایی دیدن زیبایی در امور معمولی، از ویژگی‌هایی است که شعر او را برای خوانندگان بسیاری دلنشین کرده است. 

تجربه اقامت چندساله در خارج از ایران نیز در نگاه او به مفهوم تعلق اثر گذاشته است. شمس‌لنگرودی درباره چهار سال زندگی در امریکا و بازگشت خود به ایران گفته است: «گرچه در ایران زندگی سخت است، اما در خارج از ایران بی‌معنی است.» این سخن از شاعری می‌آید که خانه را تنها در آسایش و امکانات نمی‌جوید؛ خانه جایی است که زبان، خاطره، فرهنگ و احساس انسان در آن ریشه دارد. 

در شعر او، این احساس در چند سطر کوتاه آشکار می‌شود: 

«می‌گویی چرا غمگینی! 

من آینه توام

ای وطن» 

در این گفت‌وگوی کوتاه، شاعر و وطن در برابر یکدیگر قرار نمی‌گیرند، به هم نگاه می‌کنند. وطن در چهره انسان دیده می‌شود و انسان، بخشی از سرنوشت خویش را در سرنوشت سرزمینش بازمی‌یابد. 

این همان رابطه‌ای است که در بسیاری از شعرهای شمس‌لنگرودی آرام و بی‌هیاهو جریان دارد؛ رابطه‌ای ساخته شده از مهر، دلبستگی و سال‌هایی که انسان با یک زبان و یک فرهنگ زندگی کرده است. 

شمس‌لنگرودی، وطن را در تصویرهای پرهیاهو جست‌وجو نمی‌کند. ایران در شعر او در همان لحظه‌های ساده‌ای حضور پیدا می‌کند که انسان با گذشته خود روبه‌رو می‌شود؛ در بارانی که بوی کودکی دارد، در صدایی که شعری را زمزمه می‌کند و در آینه‌ای که چهره انسان را به یاد ریشه‌هایش می‌اندازد. شاید شیرینی شعر او از همین جا می‌آید؛ از اینکه راه رسیدن به معنا را از میان زندگی عبور می‌دهد و وطن را در نزدیک‌ترین جای ممکن، در جان انسان، به تماشا می‌گذارد.

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...