دستهی پروانهها

ایکاش میتوانستم این لحظه از حالم به کسی در یک شهر دور نامه بدهم تا حرفهایم را هم دیرتر از دیگران بخواند، هم ذهنم از حرف این و آن خالی بماند و بتوانم با فکر خودم آرام بگیرم.
مثل پروانهای که خودش تصمیم میگیرد پروانه بشود و کسی روزنهای برای او نمیسازد.
روزهای من که یکییکی سپری میشوند، نگران روزهای نیامدهای میشوم که برای بعضی تلخ، برای بعضی بیهوده و برای بعضی هم مسخره است؛ اما من در دستهی چهارم از مردم این دنیا قرار گرفتهام که چون شبیه کسی نبودیم، کسی هم ما را جدی نگرفت. اما از کسی هم گلایهای نداریم.
ما همزمان با خوشحالی، غصه میخوریم و با اینکه امیدواریم، میدانیم که وقت زیادی هم نداریم. مطمئنیم که باید رفت تا رسید؛ اما گاهی توقف میکنیم و مینشینیم و به خودِ خودِ راه فکر میکنیم. به چراهایی که خودمان هم میدانیم جوابی ندارند و دقیقاً برای همین توقف میکنیم. برای اینکه مطمئن بشویم جواب همهی مسئلهها را نباید داد. کاری که آدمهای ناامید نمیتوانند انجام بدهند. مثلاً با دنیا یکه به دو میکنند. یا با خستگی گلاویز میشوند و چون هیچوقت نمیایستند، از یاد زندگی هم میروند.
اینها با دستهای خودشان بذر ترسناک ناامیدی را میکارند و خوشبختی را از کس دیگری غیر از خودشان طلب دارند.
ما دستهی چهارمیها بهتر از هرکس دیگری میدانیم چرا باید گاهی ایستاد و تماشاگر سرعتها شد. ما میدانیم باید از همهچیز درس عبرت گرفت؛ درس پاپسنکشیدن. برای همین هم به این راحتیها ناامید نمیشویم.
زندگی را با تمام سختیهایش دوست دارم، اما از مردن هم نمیترسم. مثل همان پروانهای که روزنهاش را جستوجو میکند، من هم اگر روزنهی خودم را پیدا کنم، دیگر از کسی برای پروانهشدن اجازه نمیگیرم. اما تا قبل از آن هم نمیگذارم کسی پیلهی امیدم را زخمی کند.
آدمهای ناامید، هرچه میکشند از دنیای شلوغ دور و بر خودشان است. از زخم زبانهایی که پیلههای آنها را خیلی زودتر از مرگ واقعیشان، از بین میبرد. خیلی زودتر از پیداکردن روزنهی پرواز. خیلی زودتر و خیلی مرگتر.
ما با تمام لبخندهای واقعی دنیا، به دنیا آمدهایم تا به این همه ناامیدی بخندیم و هرروز و هرشب دمِ گوش سرنوشت، نجوا میکنیم که ایکاش همهی آدمها توی قلبهایشان ناامیدی را مسخره میکردند. ایکاش همه میتوانستند با او قهر بمانند و ایکاش پروانهشدن را باور میکردند.