مهرِ خزان چون بگذرد، فرجام آذر هست

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۳۹۸ فروردین ۲۸, چهارشنبه ساعت ۷:۲۶۰ رأیبدون امتیاز
مهرِ خزان چون بگذرد، فرجام آذر هست

\ \ \ بازی چه شیرین شد شروع اما\ پایانِ پوچی داشت\ باید یکی می مُرد... \ من بودم آن در سینه اش طوفان\ من بودم آن ویران تر از ویران\ من بودم آن وحشی تر از امواج \ وامانده ای در دست های تاجرِ تاراج \ آرام...شاعر:احمد رحیمی(مرودشت)

بازی چه شیرین شد شروع اما
پایانِ پوچی داشت
باید یکی می مُرد...
من بودم آن در سینه اش طوفان
من بودم آن ویران تر از ویران
من بودم آن وحشی تر از امواج
وامانده ای در دست های تاجرِ تاراج
آرام... آرام...
هویت ام، جارو شد از بنیان،
جادوگرِ نیرنگ بود و سایه ای صد رنگ
در دست هایش آسمان شد تنگ
من بودم آری آنکه امشب مرگ می نوشد
شوریده ای کز شعله شولایی شرابی رنگ می پوشد
چون آفتابِ موقعِ مغرب
شعرِ شفق بر لب...


برگرد، ای مست از فریبِ خنده ی نیرنگ!
پایانِ این بیراهه بن بست است
گرگینه و شب با چراغِ جاده همدست است
سوسوی شمعی را که میبینی،
چشمی ست بر پیشانیِ یک سایه ی خونریز!
وحشی تر از چنگیز...

برگرد،"خونت دارویِ بزغاله ای "گَر "هست"**
این " بچه خشک و جای خوابش دایما تَر هست "
برگرد از این بن بست، از این بن بستِ ویرانگر
مهرِ خزان چون بگذرد، فرجام آذر هست...


برگرد...

زنهار فریبت ندهد پرواز پرندگان زیر نور خورشید
اینان گریختگانی اند از آتش و دود
_در اوجی بی فرود_
محکوم به پرواز ِاز آشیانه هایی پوشیده از شعله های پَر سوز و پُر سوز!!!
و
سرانجام خستگی و سقوط ،
پیشانی نوشتی ست
نویدگرِ
آتش و سوختنی ناخواسته

آه!
زل زدگان زلالیِ زبون
فربگانِ فرِّ فریبنده
این چهار دیواری،
لبه های منقلی ست که گوشت تن تان را چشم انتظار کبابی ست کاهن پسند ...

عُق آور و تکراری و یکریز و نچسب
روز و شب و روز و شب و روز و شب و روز
پروانه صفت طواف گِرد اش کردیم
دیوانه شدیم و گیج، گفتند :بسوز ...

**(خونش دوای بز گَرّ هست)
ضرب المثلی کنایه از آدم های بی ارزش و بیهوده کار
گَر:نوعی بیماری پوستی

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...