سهم عاشق ته هر عشق رسیدن به دو مرز
که یکی مرز جنون ودگری مرز پشیمانی محض
دل من در ره عشقش با تو راهه سوم هم دید
از جنون سمت پشیمانی رفت تا که معنای تنفر فهمید
وچه انگشت شمارعاشق هست که به این راه رسیدو
در این تاریکی به جز از حسرت ایام دگر هیچ ندید
به کجا رسانده ای کار مرا
که شدم شاعر هر کوچه و هر بازاری
من که فانوس سیاهی ه شبت بودم وحیف
برنگشتی تو از خواب و از این گمراهی
بیش از اندازه تو را خواستنم شد آهی
که به دل ماند از این عشق و از این شیدایی
میشد آوازه این عشق به هر جا برسد
گر تو بیش از رفتن پی ماندن بودی
گله از قصه و از صحنه و از راوی نیست
گله از نابلدیه ما و نقش عشقیست که در ماجاریست
راهی و همسفر عشق شدن کار هر مردی نیست
بدی از نقش ماست که یکی عاشق و آنسو یه جای خالیست
که یکی مرز جنون ودگری مرز پشیمانی محض
دل من در ره عشقش با تو راهه سوم هم دید
از جنون سمت پشیمانی رفت تا که معنای تنفر فهمید
وچه انگشت شمارعاشق هست که به این راه رسیدو
در این تاریکی به جز از حسرت ایام دگر هیچ ندید
به کجا رسانده ای کار مرا
که شدم شاعر هر کوچه و هر بازاری
من که فانوس سیاهی ه شبت بودم وحیف
برنگشتی تو از خواب و از این گمراهی
بیش از اندازه تو را خواستنم شد آهی
که به دل ماند از این عشق و از این شیدایی
میشد آوازه این عشق به هر جا برسد
گر تو بیش از رفتن پی ماندن بودی
گله از قصه و از صحنه و از راوی نیست
گله از نابلدیه ما و نقش عشقیست که در ماجاریست
راهی و همسفر عشق شدن کار هر مردی نیست
بدی از نقش ماست که یکی عاشق و آنسو یه جای خالیست
