( حواسِ هیچ پنجره ای
به / انهدامِ تو نیست...)
دل ام شکوفه کرده است
شاخه ها را
می بافم...و
از پنجره عبور می کنم
خورشیدی مغموم ...!
به پرده هایِ خیس نگاه می کند
اندوهی...طولانی
از نگاهِ شکوفه می بارد
شاخۀ شکسته
تا مرزِ انهدام
بغض می کند
از / انتهایِ کوچه
عطرِ صدا می آید
صدا به یادِ تو معتاد است
...بغض ها را
ازحنجرۀ شکوفه می بافم
شاخه ای شکسته ام
لبِ پرتگاه...
با / شالِ کِسی حرف می زنم
شال...شال !
شالِ کسی که همراهِ...بغض رفت !!
به / انهدامِ تو نیست...)
دل ام شکوفه کرده است
شاخه ها را
می بافم...و
از پنجره عبور می کنم
خورشیدی مغموم ...!
به پرده هایِ خیس نگاه می کند
اندوهی...طولانی
از نگاهِ شکوفه می بارد
شاخۀ شکسته
تا مرزِ انهدام
بغض می کند
از / انتهایِ کوچه
عطرِ صدا می آید
صدا به یادِ تو معتاد است
...بغض ها را
ازحنجرۀ شکوفه می بافم
شاخه ای شکسته ام
لبِ پرتگاه...
با / شالِ کِسی حرف می زنم
شال...شال !
شالِ کسی که همراهِ...بغض رفت !!
