خاطرم هست که روزی
من نیز
در پی تابش مهتاب دویدم
و شبی دور ،
به اندازه یک عمر
در دل آبی تاریک تپیدم
من چه بودم؟
که از اول
شب ،
به اندازه تاریکی من پنهان شد؟
یا که نجوای امید
به سراشیبی بیراهه رسید؟
من که بودم؟
تا زمانی که خبر
به لب پنجره ی او برسید،
بسته شد زود و پر از باران شد...
عمر من،
از نوک این عقربه آویزان شد...
دست بردار،
چه گویی ساعت؟
تو که از بودن من نیز نمیدانی هیچ.
کار تو،
پرسش بی وقفه این ثانیه هاست...
تو ندانستی که
بی شمار است جهانم
همچو یک قطره باران،
به تمنای زمین
همچو یک تابش مهتاب،
که شب،
و زمانی که من
آشفته شدم از خورشید،
آمد و بر لحظاتم تابید...
و نهان است جهانم
که در آن
شب را،
جرأت تاریکی نیست...
من به شب می نوشم
جرعه این باده ی سرمستی را
جام من ،
تابش مهتاب کند پر.
زیباست، پر از نور...
و امیدی که پس از نور دمد
و من،
پر از آیینه شوم...
ای مهتاب،
دست بردار،
از آغشتن من،
به چنین جوهر دریای پر از بیم و امید...
دست بردار که رفتم،
پی آن نور درخشان افق
و غروبی که در آن،
دسته ای مرغ به پرواز درآیند.
تا به آغوش شبی دور رسند...
چه شبی بود که من
دم آن سرخ غروب،
بال پرواز شدم
و رسیدم به بیابان سکوت
خیمه بر نور زدم...
اختری نیک به فالم تابید
و مرا تا لب آن روزن مهتاب رساند
داس مهتاب، از اندیشه ام آویزان شد
و فقط نور در آن شب،
به تنم،
و به تاریکی من
پایان داد...
من نیز
در پی تابش مهتاب دویدم
و شبی دور ،
به اندازه یک عمر
در دل آبی تاریک تپیدم
من چه بودم؟
که از اول
شب ،
به اندازه تاریکی من پنهان شد؟
یا که نجوای امید
به سراشیبی بیراهه رسید؟
من که بودم؟
تا زمانی که خبر
به لب پنجره ی او برسید،
بسته شد زود و پر از باران شد...
عمر من،
از نوک این عقربه آویزان شد...
دست بردار،
چه گویی ساعت؟
تو که از بودن من نیز نمیدانی هیچ.
کار تو،
پرسش بی وقفه این ثانیه هاست...
تو ندانستی که
بی شمار است جهانم
همچو یک قطره باران،
به تمنای زمین
همچو یک تابش مهتاب،
که شب،
و زمانی که من
آشفته شدم از خورشید،
آمد و بر لحظاتم تابید...
و نهان است جهانم
که در آن
شب را،
جرأت تاریکی نیست...
من به شب می نوشم
جرعه این باده ی سرمستی را
جام من ،
تابش مهتاب کند پر.
زیباست، پر از نور...
و امیدی که پس از نور دمد
و من،
پر از آیینه شوم...
ای مهتاب،
دست بردار،
از آغشتن من،
به چنین جوهر دریای پر از بیم و امید...
دست بردار که رفتم،
پی آن نور درخشان افق
و غروبی که در آن،
دسته ای مرغ به پرواز درآیند.
تا به آغوش شبی دور رسند...
چه شبی بود که من
دم آن سرخ غروب،
بال پرواز شدم
و رسیدم به بیابان سکوت
خیمه بر نور زدم...
اختری نیک به فالم تابید
و مرا تا لب آن روزن مهتاب رساند
داس مهتاب، از اندیشه ام آویزان شد
و فقط نور در آن شب،
به تنم،
و به تاریکی من
پایان داد...
