وقتی برای تو دل من تنگ می شد
چشمم به ساعت خیره بر آونگ می شد
عکس تو را بر سینه ی خود می فشردم
وقتی نبودی هر قدم فرسنگ می شد
روح پریشانم گذر می کرد از باغ
گلها همه پژمرده و بیرنگ می شد
طرح لبانم از سکوت و غم به هم ریخت
دستم به هرچه می رسید آن سنگ می شد
روی مرا اشک غم تو می خراشید
گونه پرازچین چهره پر آژنگ می شد
تکیه بر اورنگ وجودم کرد اندوه
درکشور دل بین مردم جنگ می شد
باری خلاصه عرصه بر من تنگ می شد
وقتی برای تو دل من تنگ می شد
چشمم به ساعت خیره بر آونگ می شد
عکس تو را بر سینه ی خود می فشردم
وقتی نبودی هر قدم فرسنگ می شد
روح پریشانم گذر می کرد از باغ
گلها همه پژمرده و بیرنگ می شد
طرح لبانم از سکوت و غم به هم ریخت
دستم به هرچه می رسید آن سنگ می شد
روی مرا اشک غم تو می خراشید
گونه پرازچین چهره پر آژنگ می شد
تکیه بر اورنگ وجودم کرد اندوه
درکشور دل بین مردم جنگ می شد
باری خلاصه عرصه بر من تنگ می شد
وقتی برای تو دل من تنگ می شد
