برف می بارید و باران گلوله بر سرش
خون و آتش بود و یاد بغض داغ مادرش
درهجوم تیر و ترکش، توی ذهنش نقش بست
سجده ی جن و ملک بر جسم و روح برترش
واژه ی آدم کنار جنگ معنایی نداشت
اتحاد هر دو واژه جا نشد در باورش
اشرف مخلوق خواندش خالق و مبهوت بود
پر شده از جنگ و خونریزی چرا دوروبرش؟!
جز فروپاشی و مرگ و غم چه چیز دیگری
بازمی ماند به جا از جنگ هامان آخرش؟!
در نگاه خسته اش موج محبت بود و عشق
حین این افکار زیبا منفجر شد سنگرش
عظیمه ایرانپور
خون و آتش بود و یاد بغض داغ مادرش
درهجوم تیر و ترکش، توی ذهنش نقش بست
سجده ی جن و ملک بر جسم و روح برترش
واژه ی آدم کنار جنگ معنایی نداشت
اتحاد هر دو واژه جا نشد در باورش
اشرف مخلوق خواندش خالق و مبهوت بود
پر شده از جنگ و خونریزی چرا دوروبرش؟!
جز فروپاشی و مرگ و غم چه چیز دیگری
بازمی ماند به جا از جنگ هامان آخرش؟!
در نگاه خسته اش موج محبت بود و عشق
حین این افکار زیبا منفجر شد سنگرش
عظیمه ایرانپور
