در یک شب زمستانی سرد، ملانصرالدین در رختخواش خوابیده بود که یک باره صدای غوغا از کوچه بلند شد زن ملانصرالدین به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است؟ مال گفت: به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد. سرو صدا ادامه یافت و مال که میدانست بگو مگو کردن با زنش فایده ا ی ندارد .

با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت. گویا دزد ی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چیز ی بردارد. دزد در کوچه قایم شده بود همین که دید کم کم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است.

بطرف ملا دوید ، لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریک ی گم شد. وقتی ملا به خانه برگشت. زنش از او پرسید: چه خبر بود ؟ ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست . این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوائی که به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی مالی را از دست داده است .
حکایت خنده دار لحاف ملانصرالدین
در مجله دلگرم بشنوید و لذت ببرید 👇🏻
تهیه و تولید ، اختصاصی مجله دلگرم
