(590)

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۴, دوشنبه ساعت ۷:۵۰۰ رأیبدون امتیاز
(590)

نمی پرسد کسی حالی زما درکنج میخانه بحزساقی که باشد بهرمان دلدار جانانه مرادردیست اندر دل کسی درمان نمیداند فقط ساقیست میداندعلاجش را طبیبانه نمایم فخرُمی نازم به آن اعجازت ای ساقی بری غمهایِ...

نمی پرسد کسی حالی زما درکنج
میخانه
بحزساقی که باشد بهرمان دلدار
جانانه

مرادردیست اندر دل کسی درمان
نمیداند
فقط ساقیست میداندعلاجش را
طبیبانه

نمایم فخرُمی نازم به آن اعجازت
ای ساقی
بری غمهایِ دنیا را تو از دل با دو
پیمانه

توهستی ساقیاناجی خُماران رادر
این عالم
ندیدم در جهان ساقی یکی
همچون تو فرزانه

ندارد فرغی از بهرت هرآنکس باده
میخواهد
مدارا میکنی باآشنا یااینکه بیگانه

بگو جاناکجایابم مثالت در جهان
ساقی
سبویی پُرکندهرشب برایم چون تو
رندانه

ندارم یک رفیقی چون توساقی تا
کند درکم
چوسوزم من چنان شمعی بسوزد
همچوپروانه

دراین دنیاتوچون ساقی کجایابد
(خزان)حاذق
که دردش را شفا بخشدبه یک جامی حکیمانه

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...