روان منجم

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۴, دوشنبه ساعت ۷:۵۰۰ رأیبدون امتیاز
روان منجم

برای او که فیزیک را دوست میداشت و سرش برای هوا و فضا درد میکرد و کیهان و کهکشان را میدانست من قابل درک بودم برای او که خودش را تنها به رنگ علم محدود نکرده بود و آماده ی شناخت بیکران و رنگارنگ جهان بود،...

برای او که فیزیک را دوست میداشت و سرش برای هوا و فضا درد میکرد و کیهان و کهکشان را میدانست من قابل درک بودم
برای او که خودش را تنها به رنگ علم محدود نکرده بود و آماده ی شناخت بیکران و رنگارنگ جهان بود، من همچون کتابی ممنوعه بودم که در دسترس هرکسی نبود و پیدا کردنش به اندازه یافتن آب حیات دشواری داشت.
او میدانست،
او مرا میدید که نسبت به همگان، سرد ترین بودم مثل اورانوس،
او ذهن آشفته ام را میدید که مثل ونوس، از ابر هایی شناور و باران هایی اسیدی که آغشته به افکار و ایده هایم بود چگونه مرا معکوس ساخته
او عشق خورشیدی مرا لمس میکرد و از گرمای بی حد و مرزم شکایتی نداشت
او سیاه چاله ناخودآگاه بیکرانم را بی وحشت نظاره گر بود و از کلمات و قصه هایی که از سفید چاله خودآگاهم بیرون می آمدند استقبال میکرد
او شهاب سنگ هایی که به شکل کلمه می آمدند و در من ایده خلق میکردند را میدید اما تَشر اینکه چرا آن ایده ها و داستان ها را مکتوب نمیکنم و پلی برای موفقیت و ثروت نمیسازم را بر سرم نمیزد.
او، مرا، احساساتم را، عقده هایم را، کمبود هایم را، ضعف هایم را، خشم هایم را، درد هایم را، امید واهی ام را، تنبلی ام را، تاریکی ام را، تعصباتم را، حماقتم را، زخمم را و حتی اخمم را همچون سیارات، ماه ها، شهاب سنگ ها و فوتون ها قابل کشف میدید...
او دنبال حیات که نه، دنبال کشف و لذت و حیرت از ناشناخته بود....
او گالیله بود،
او ناسا بود،
او خاص بود،
او به دل ناشناخته ها میزد...
او،
او،
او خوب میدانست که اگر عزم رفتن کنم،
ولو اینکه آهسته و کند پیش بروم،
اما، اما، اما مثل وییجر ها، مثل پایونیر ها محو میشوم و فاصله میگیرم،
اما به خودش اطمینان داشت،
میدانست اگر عاشق شوم،
همچون کاسینی در وجودش محو خواهم شد.
من، راه شیری بودم و او اندرومدایی که به سمت هم میشتافتیم،
ما جزوی از این میلیون سال ها بودیم،
ما، جرقه ای بودیم،
من و او،
او و من،
ما،
برای نگریستن آمده بودیم....
او،
او،
اوی من،
آرام ترین مشاهده گر است،
او بهترین یوگیست، پزشک، مهندس، متخصص، خلبان، عالم، آدم و فرشته ایست که میتواند وجود داشته باشد،
به کائناتی که در چشمانش میبینم قسم،
او خود انرژیست،
بی طرف
نه تاریک، نه روشن،
نه بیگ بنگ، نه بیگ کرانچ،
او را نه با کلمات و نه با اشعار،
بلکه فقط با لمس و بوسه بر وجودش میتوان وصف کرد...
قد و بالایش،
چشمان عمیق و غمگینش،
موهای موجدار و روشنش،
ریش دو رنگ و خنده های ملیحش،
دل سنگ را در نطفه خفه میکند.
ما برای لمس این عشق،
هزاران تناسخ یافتیم اما برای وصال،
چندین و چند زندگی باید بگذرد،
قایم باشک بازی هایمان،
برخلاف خطوط موازی، روزی به هم میرسند و یکی میشوند،
ما یکی میشویم و این دوری ما از هم،
توافق ما قبل زندگیمان است.
خانه ها و کاشانه ی من و تو،
بار ها و در طول زندگی های متوالی نابود شدند،
اگر پنج میلیارد سال دیگر،
لحظات پایانی عمر زمین نیز اینجا باشم،
اگر قرار باشد نژاد بشریت نیز همچون کوچ های پیشین مان در افق مختلف به پایان برسد،
باز هم خیالی نیست،
در روح ما،
در آکاشیک ما،
در هر بند از وجود نوری ما،
در حافظه ی ما،
تک تک این زندگی ها با زبان عشق حک شده است و این زبان نه با انقراض و نه با بیگ کرانچ نابود نمیشود.
به نُت های تک تک ساز،
به عطر قهوه دنج ترین کافه این شهر،
به محدودیت زبان مادری ام،
به تک تک لحظات و احسایات متعدد ناشی از کارتون ها و فیلم ها و سریال ها،
به صفحه تک تک کتاب های جهان،
به معماری مینیمال یک عمارت،
به نسل فرازمینی ها، حیوانات و جانداران و بی جان و تاریک و روشن و هر موجودیتی،
به پیوند روح و جسممان در زندگی های پیش رو و پشت سر قسم،
رهایی را خواهیم آموخت......
آرش غدیر Arash ghadir
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...