دلهره دارم ، از نفسِ نشسته در گلو
از همان نفسی که پی در پی هست، در جستجو
چون به دست آرد زمام، عقل و شعور را اندکی
می نوازد طبل جنگ را، دشنه آرد روبرو
با بدان نیکی کند، خوبان عالم را ذلیل
بر نمی تابد، ماند بر کسی یک آرزو
سرکش و گستاخ گردد، چون سر رسد بر قله ای
تار و پود زندگی را، بند نماید، بر یه مو
می تراشد هرچه را ریشه دوانده در زمین
دوستی ها گم کند، عاری نماید گفتگو
نفس اماره تمامش ای خدا بدکارگیست
تا زمان باقیست برگردان، آب رفته را به جو
از همان نفسی که پی در پی هست، در جستجو
چون به دست آرد زمام، عقل و شعور را اندکی
می نوازد طبل جنگ را، دشنه آرد روبرو
با بدان نیکی کند، خوبان عالم را ذلیل
بر نمی تابد، ماند بر کسی یک آرزو
سرکش و گستاخ گردد، چون سر رسد بر قله ای
تار و پود زندگی را، بند نماید، بر یه مو
می تراشد هرچه را ریشه دوانده در زمین
دوستی ها گم کند، عاری نماید گفتگو
نفس اماره تمامش ای خدا بدکارگیست
تا زمان باقیست برگردان، آب رفته را به جو
