ماهِ بلند اندام
باز امشب داده ام دل دستِ آن یاری که نیست
مستم از جامِ خیالِ زلفِ دلداری که نیست
چون تصوّر میکنم گرمایِ دستانِ تو را
بوسه ها می چینم از سرخیِ رخساری که نیست
تا تجسّم میکنم ماهِ بلند اندام را
میشوم غرقِ تماشایِ سپیداری که نیست
از غمِ تنهایی و شب های غم آلودِ خویش
غمگساری میکنم در نزدِ غمخواری که نیست
یوسفِ دل، کاروان، از چاهِ غم آورده ای
حیف، امّا بهرِ دلدار و خریداری که نیست
پادشاهی میکنم القصّه با حالی چنین
با دلارامی میانِ کاخ و درباری که نیست
جان به قربانت، چرا دیر آمدی، ای بی وفا
دردِ دلها مینمایم با وفاداری که نیست
گاهی آنقدر از حضورش غرقِ در رویایِ خوش
میشوم باور ندارم، خوبِ من، آری که نیست
علی پیرانی شال(آرام)
باز امشب داده ام دل دستِ آن یاری که نیست
مستم از جامِ خیالِ زلفِ دلداری که نیست
چون تصوّر میکنم گرمایِ دستانِ تو را
بوسه ها می چینم از سرخیِ رخساری که نیست
تا تجسّم میکنم ماهِ بلند اندام را
میشوم غرقِ تماشایِ سپیداری که نیست
از غمِ تنهایی و شب های غم آلودِ خویش
غمگساری میکنم در نزدِ غمخواری که نیست
یوسفِ دل، کاروان، از چاهِ غم آورده ای
حیف، امّا بهرِ دلدار و خریداری که نیست
پادشاهی میکنم القصّه با حالی چنین
با دلارامی میانِ کاخ و درباری که نیست
جان به قربانت، چرا دیر آمدی، ای بی وفا
دردِ دلها مینمایم با وفاداری که نیست
گاهی آنقدر از حضورش غرقِ در رویایِ خوش
میشوم باور ندارم، خوبِ من، آری که نیست
علی پیرانی شال(آرام)
