مست و درویش

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۵, سه‌شنبه ساعت ۹:۳۹۰ رأیبدون امتیاز
مست و درویش

طعنه زد مست شبی بر درویش که مرا مست کن از باده‌ی خویش سهمِ من خونِ دلِ تاک و تو را باده از جای دگر آید پیش یا خود از آن مِیِ زر جامی ده یا کُنم زیر و بَمَت را تفتیش گفت درویش به نرمی با او نزدِ من...

طعنه زد مست شبی بر درویش
که مرا مست کن از باده‌ی خویش

سهمِ من خونِ دلِ تاک و تو را
باده از جای دگر آید پیش

یا خود از آن مِیِ زر جامی ده
یا کُنم زیر و بَمَت را تفتیش

گفت درویش به نرمی با او
نزدِ من هیچ نجو، جز دلِ ریش

لیک گویم به تو رازی که رَهی
از غمِ ظلمت و رنجِ تشویش

جز حقیقت همه باشند مَجاز
آنچه بینی به جهان از کم و بیش

خوب و بد هرچه که آید به سرت
لطف و خیر است برِ نیک‌اندیش

گر کُنی تُنگِ دلت را دریا
کِی کُنَد سنگِ غم آن پهنه پریش

ظرفِ صبرت چو فزون گشت بدان
وارَهَد جان و تنت از هر نیش

پاک و آسوده رَوی وقتیکه
جانت آغشته نباشد به سِریش

در رهِ چرخه‌ی انّا لِالله
جمله یک تن بِشَویم از هر کیش

چون بِجَستیم ز میثاقِ الست
گرگِ شیطان شَوَد آرام چو میش

ما شَویم آینه و حضرتِ دوست
بیند اندر رُخِمان چهره‌ی خویش
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...