و چشمت می کند مست و خرابم
نشانم ده بگو راه ثوابم
خیالم روز و شب در گیر یادت
چه زیبا با دو چشمت کرده عادت
تو ای خورشید زیبای بهارم
برایت روز و شب در انتظارم
که شاید روشنی بخشی دل من
به آرامش رسانی ساحل من
گدای عشق سرشار تو هستم
همیشه مست دیدار تو هستم
سکوتت می زند آتش به جانم
به آتش می کشد روح و روانم
دلم با یاد تو هر شب بهاری
الهی بر دلم هر دم بباری
غزل یا مثنوی مثل تو زیبا
تو زیبایی فریبایی و تنها
فریبا بودنت با من چه ها کرد
غم و اندوه را در من بپا کرد
به فردوس برین سوگند خوردی
دل ما را چه راحت باز یردی
افسانه ضیایی جویباری
نشانم ده بگو راه ثوابم
خیالم روز و شب در گیر یادت
چه زیبا با دو چشمت کرده عادت
تو ای خورشید زیبای بهارم
برایت روز و شب در انتظارم
که شاید روشنی بخشی دل من
به آرامش رسانی ساحل من
گدای عشق سرشار تو هستم
همیشه مست دیدار تو هستم
سکوتت می زند آتش به جانم
به آتش می کشد روح و روانم
دلم با یاد تو هر شب بهاری
الهی بر دلم هر دم بباری
غزل یا مثنوی مثل تو زیبا
تو زیبایی فریبایی و تنها
فریبا بودنت با من چه ها کرد
غم و اندوه را در من بپا کرد
به فردوس برین سوگند خوردی
دل ما را چه راحت باز یردی
افسانه ضیایی جویباری
