بارها گفتم فراموشت کنم اما نشد
زندگی در ترکِ آغوشت کنم اما نشد
آزمودم بخت خود را در وصالت سال ها
سهل و آسان تکیه بر دوشت کنم اما نشد
گفتم ازعشقت بسازم کوزه های پرشراب
با تبحر مست و مدهوشت کنم اما نشد
مادرم را شب فرستادم تو را راضی کند
تا که فردا حلقه در گوشت کنم اما نشد
گفتم ازصحرا بیایی حورِ آویشن به دست
سینه را مهمانِ دمنوشت کنم اما نشد
منتظر بودم خزانم را بهار آید بهار
صبح فروردین غزلپوشت کنم اما نشد
با تمام حس و حالم بارها بانو عسل
پیش خود گفتم فراموشت کنم اما نشد
زندگی در ترکِ آغوشت کنم اما نشد
آزمودم بخت خود را در وصالت سال ها
سهل و آسان تکیه بر دوشت کنم اما نشد
گفتم ازعشقت بسازم کوزه های پرشراب
با تبحر مست و مدهوشت کنم اما نشد
مادرم را شب فرستادم تو را راضی کند
تا که فردا حلقه در گوشت کنم اما نشد
گفتم ازصحرا بیایی حورِ آویشن به دست
سینه را مهمانِ دمنوشت کنم اما نشد
منتظر بودم خزانم را بهار آید بهار
صبح فروردین غزلپوشت کنم اما نشد
با تمام حس و حالم بارها بانو عسل
پیش خود گفتم فراموشت کنم اما نشد
