ای گل سرمست بهاران
که به ناز می خندی بر شاخساران
حالیا دلم به حال تو می سوزد
خبر نداری از گردش دوران
که چو فردا در پیچ و تاب باد
گلبرگت شود پریشان
آن رخ زیبای پریوش
همی زرد گردد چون پر کاهان
عاقبت نه گل ماند و نه گلستان
جز انگشت حیرت بر لب و دندان
که به ناز می خندی بر شاخساران
حالیا دلم به حال تو می سوزد
خبر نداری از گردش دوران
که چو فردا در پیچ و تاب باد
گلبرگت شود پریشان
آن رخ زیبای پریوش
همی زرد گردد چون پر کاهان
عاقبت نه گل ماند و نه گلستان
جز انگشت حیرت بر لب و دندان
