وقتی گره میخورد قلبم با نگاهت
من ماندم و یک هفت خانی، تا نگهات
در منزل چشمم که دنیا بود ناچیز
شد خیره، چشم آشوب و شد غوغا نگاهت
حالا درنگی مات بر زنجیر چشمت
من زنده ام از عشق این دنیا، نگاهت
این روزها، دوری و دلتنگم برایت
شاید بیفتد یک نظر فردا نگاهت
من ماهیِ گم گشته ام در نهر بی آب
رویای ماهی گشتی و دریا نگاهت
من محو تو در لحظه ای مبهوت اما
تو با حضوری پر توان پیدا نگاهت
بی شک تو قلبِ شیشه را هر شب شکستی
شهرِ شرابِ چشم تو، شیدا نگاهت
جان داده ام یک آن برای چشمهایت
وقتی گره میخورد قلبم با نگاهت
بی واژه مینویسم
محمد جلائی 15 خرداد 403
من ماندم و یک هفت خانی، تا نگهات
در منزل چشمم که دنیا بود ناچیز
شد خیره، چشم آشوب و شد غوغا نگاهت
حالا درنگی مات بر زنجیر چشمت
من زنده ام از عشق این دنیا، نگاهت
این روزها، دوری و دلتنگم برایت
شاید بیفتد یک نظر فردا نگاهت
من ماهیِ گم گشته ام در نهر بی آب
رویای ماهی گشتی و دریا نگاهت
من محو تو در لحظه ای مبهوت اما
تو با حضوری پر توان پیدا نگاهت
بی شک تو قلبِ شیشه را هر شب شکستی
شهرِ شرابِ چشم تو، شیدا نگاهت
جان داده ام یک آن برای چشمهایت
وقتی گره میخورد قلبم با نگاهت
بی واژه مینویسم
محمد جلائی 15 خرداد 403
