سینه‌ی پرنده

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۶, چهارشنبه ساعت ۹:۲۶۰ رأیبدون امتیاز
سینه‌ی پرنده

یادم نمی آید کسی اشک‌هایم را پاک کرده باشد جز دم استیم یادم نمی آید کسی شکسته‌هایم را بند زده باشد جز جسارتم برای قوی بودنم دست زدند بی آن که بفهمند سال‌هاست در من یک نفر مرده است آن...


یادم نمی آید
کسی اشک‌هایم را پاک کرده باشد
جز دم استیم
یادم نمی آید
کسی شکسته‌هایم را بند زده باشد
جز جسارتم

برای قوی بودنم دست زدند
بی آن که بفهمند
سال‌هاست
در من یک نفر مرده است



آن قدر
از یک حالت به حالت دیگر
فرو می رود
در تار و پودهای خودش
بیدار که می شود
پرنده‌ی کیهانی است
حیوان ذی‌شعور



به ویرانگی رسیده شهر
از هوهوی باد
بوی لجن پیچیده در ته دهانش
ما گیر کرده‌ایم
میان روزن زیست و تنه‌ی تاریکی
کو آیینه
کجاست خورشید
دیر گاهی‌ست
دود بلند می شود از دماغ اندیشه
که زنبورها از بوته‌ی خواب
عسل می چینند و
شب خون می مکد
از سینه‌ی پرنده

هیسس
بگذار ما هم
خیره در پیچ راه بنشینیم
تا افراها در کف داس
برایمان صبح را بیاورند
و حناها رشته‌ی خاکستر را
باز کنند از گردن آسمان
این طوری بی آن که قطره‌ای
رگمان شکاف بردارد
تاریخ را ورق زده‌ایم و
جهان را شگفت زده
مگر نه؟
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...