اساس مساله این است زمان و حسرت انسان
در امتداد مسیری به سمت نقطه پایان
نگاهی از سر افسوس به چهره ها به تصاویر
به سرخوشی وصال و به بی قراری هجران
به بی پناهی جسمی که پا به پای طبیعت
رَود به پای خودش تا شود طبیعت بی جان
ولی ببین که چه غمگین مسیر حافظه باز است
شبیه روزن یک سقف به سوی بارش باران
به سوی آتش یادی،به یاد شعله عشقی
به عشق گرمی شوقی،به شوق دیدن یاران
هراس من هم از این نیست از این تناسخ هر یاد
که از مسیر زمان است به سمت حسرت و حرمان
و یک دقیقه یک عمر اگر که سهم من و توست
برای عشق و نوازش ، برای بوسه پنهان
همین دقیقه ناچیز ، برای زندگی ما
شبیه واحه سبزی ست برای بهت بیابان
بیا بیا که سعادت همین دقیقه ناب است
و شاید این خود معنا ست برای هستی انسان
در امتداد مسیری به سمت نقطه پایان
نگاهی از سر افسوس به چهره ها به تصاویر
به سرخوشی وصال و به بی قراری هجران
به بی پناهی جسمی که پا به پای طبیعت
رَود به پای خودش تا شود طبیعت بی جان
ولی ببین که چه غمگین مسیر حافظه باز است
شبیه روزن یک سقف به سوی بارش باران
به سوی آتش یادی،به یاد شعله عشقی
به عشق گرمی شوقی،به شوق دیدن یاران
هراس من هم از این نیست از این تناسخ هر یاد
که از مسیر زمان است به سمت حسرت و حرمان
و یک دقیقه یک عمر اگر که سهم من و توست
برای عشق و نوازش ، برای بوسه پنهان
همین دقیقه ناچیز ، برای زندگی ما
شبیه واحه سبزی ست برای بهت بیابان
بیا بیا که سعادت همین دقیقه ناب است
و شاید این خود معنا ست برای هستی انسان
