شعر در مورد جهان هستی
تو را صدا میکند درختان بلند آسیارود
تو را میخواند با صدای بم صخره های ششلوکان
تغلیظ میشود گلوی باد وقتی از حفره های ششلوکان میگذرد
صدای سرد پاهای آب اسیارود رگ به رگ میشود از سکوت خالی تو
ماه در عروسی خبرگان درختان ارس در زمستان برفی شرکت میکند
تا دور همی تاکها در تابستانی گرم
خورشید با سایه ها انس گرفته باشد
خارپشتها لانه های باستانی خود را ترک نمیکنند
بز کوهی هنوز در امتداد صدای دیلم تو میدود
آه از وداع تو که خورشید را داغ دار کرده است
دلتنگی حتی سنگهای جوبها برای کلنگ زدنت
چقدر شراب میخواهند
درختانی که بی تو خمارند
ساقی درختان اسیارود
آه از ترکهای انارها در پاییز
انگور ها هلهله کنان در باد
تورا صدا میکنند در هوای رو به پاییز
چنارها با انگور ها در ارتفاع رقص هماغوشی خویشند
عشق برشانه های چنارهادر رگهای تاک تو جاری است
در اجلاس کنفرانس شغالها در دره سیاست
کلیله و منه میخوانند خرسها
مواد قانونی مینویسند زنبور عسل در کندوهای صخره ششلوکان
درختان ماضی بی خبرند
مش صمد میداند
که هماغوشی رود
در تن صخره قشنگ است بیا
در تن ماه پلنگ است بیا
در نفسهای تو جنگ است بیا
خرس در دره چه گنگ است بیا
بی تو این جام هونگ است بیا
فاراب

شعر کوتاه در وصف ماه
دیدیم من و یار که شب تیره نماست
پرسید ز من ماه چرا نیست؟کجاست؟
گفتم که یکی هست که بیرون زده است
یک ماه به عالم فقط اینکونه رواست
شاعر علیرضا اسماعیلی همایون

شعر عاشقانه در وصف احوالات روحی و طبیعت
به نام آن اقیانوس عشق و رحمت
جانا اگرغمگین شود دل، روح گردد ناتوان
پسسوی آن خورشید تابان، سینه بگشا بیامان
بالا ببر دستان خود، لاگون به سمت آجنا
تاپایداری، عشق و قدرت جذب گردد، مرحبا
گلبرگها از تاج سرسیرابِ زرگردندوفر
درجانوتن، فصلبهارانمیشود، زیروزبر
باآفتابازعمقجان، هرروزباش، بیپاوسر
باهردموهربازدم، چی، راببینباردیگر
تادردورنجازجسموجانبیرونشودبیچنبری
بانورگرددعقلودلچونگوهری، بیزرگری
بافرمدرچیگانگ، باخورشید، بهترمچشوی
آراموچابک، نرموراحت، صافیاهمکجشوی
دو ورزش طبی بکن چیگانگ و یوگا هر زمان
تا بازگردد درب دنیای درون در هر مکان
آزیتااحمدی (شمسآذین) بهمن 1403


شعر غمگین و رمانتیک درباره تنهایی و مهتاب
نقره مهتاب می بارد
نه به رویای غروبی زیبا
نه به این پنجره های آرام نگاه
که این شاپرک خسته عشق
در پیله تنهایی خود تنهاست
سایه های بیهوده غم
روی شانه هایم جاری است
برگ هایی در چشمه خواب
و پژواک سکوت
در بی کرانی اندیشه من می کوبد
دست های مهربانی
بر بام نیایش بالاست
و زمزمه شب بو ها
عطر ناب دوست می افشانند
روی بی رحمی تاریک زمان می تابند
آوای نهان شب
در آمد و رفت
و هوای خنک تنهایی
در خواب گل ها و چمن می ریزد
اطلسی ها
در غربت یک احساس
سایه انداخته اند
صبح در راه است
آسمان در چهره نورانی تو
گل خواهد کاشت
شاعر عبدالله رضایی

شعر سنگین در وصف زمین
پوزش زمین
آبها خشکید ،دشت ها تفتید سبزه زارها نالید ند
زمین پوزش می خواهم زین همه جور پلید
رودها آلوده ،دریاها آلوده چشمه هاخشکیده
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
بادها آلوده هوا آلوده چهره کودکان زرد و رنجیده
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
خاکها آلوده زمین ها برهوت جنگلها سوخته
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
انسانها روبات ، آدمهای آهنی تهی ز خرد و اندیشه پاک
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
سگها وگربه ها و پرندگان و آبزیان وجانوران فتاده بر خاک
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
زنبورها و پروانه ها و کرمهای شب تاب تاب نیاوردند و رفتند زین مخروبه ی بیداد
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
درختها بریده شدند وسبزه زارها ی سایه سار مهروشادی گریخت
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
ای انسان به چه می اندیشی زمین به دست تو نابود شد
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
پس از مرگ زنبورها ده سال زمان زندگی داری
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
پندار نیک گفتار نیک کردار نیک را آویزه ی اندیشه ات کن
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
دست از جنگ و آدمکشی و جانور کشی و نابودی بردار
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
گر به خود نیایی در این آتش تباهی خواهی سوخت
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
آتشی که افروختی دامانت را خواهد گرفت
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
هر جانوری درختی موجودی نزد خداوند جایگاه و اجری دارد
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
روزی جور خود را پس خواهی داد
ز آه و ناله ی موجودات خداوند
زمین پوزش خواهم زین همه جور پلید
بانوی مهر ایران
شاعر زهره بختیاری

شعر رمانتیک و احساسی در مورد آب
ای آب، ای مایهٔ حیات و زندگی
ای جاری در رگهای دشت و بندگی
تو پاکی و زلالی، چون دلهای نیک
تو روشنگر، چون خورشید در تیرگی
ز تو روید گل و سبزه، ز تو گردد
درخت ز تو خندان شود هر چند پژمردگی
اگر نبودی تو، جهان بودی کویر
نبودی جنبشی، نبودی هیچ بالندگی
به هر جا پا نهی، آباد گردد آن زمین
به هر جا سر کشی، روید امید و تازگی
تو دریایی، تو چشمه، تو بارانی، تو رود
تو رمزی از بزرگی، رمزی از بالندگی
تو آن لطفی که از یزدان رسد بر خاک
تو آن نوری که بخشد جان به هر مردگی
پس ای انسان، قدر این نعمت بدان
که آب، سرچشمهٔ هر آبادی و زندگی
شاعر آرمان پیروی

