دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵ شهریور ۱۸, چهارشنبه ساعت ۱۰:۵۲۰ رأیبدون امتیاز
دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر

در حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به نیویورک و واشنگتن دی‌سی، نزدیک به ۳۰۰۰ نفر جان باختند. اما پرایمنات و کارمند دیگری به نام برایان کلارک، از جمله تنها چهار نفری بودند که زنده بیرون آمدند.

استنلی پرایمنات و برایان کلارک از جمله تنها چهار نفری بودند که گفته می‌شود از بخشِ بالای محل برخورد هواپیما در برج جنوبی جان سالم به در بردند. 

به نقل از گاردین، او این ماجرا را صدها بار تعریف کرده، اما گویی هرگز رنگ کهنگی به خود نمی‌گیرد؛ بلکه برعکس، هر بار زنده و ملموس‌تر می‌شود. استنلی پرایمنات با صدایی که گویی زیر بار سنگینی می‌لرزد و با آوایی کشیده و پردرد (اووووه!) می‌گوید: «خدای من… انگار دوباره دارم همان روز را زندگی می‌کنم.» 

در حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به نیویورک و واشنگتن دی‌سی، نزدیک به ۳۰۰۰ نفر جان باختند. اما پرایمنات و کارمند دیگری به نام برایان کلارک، از جمله تنها چهار نفری بودند که گفته می‌شود از بخشِ بالای محل برخورد هواپیما در هر یک از برج‌های مرکز تجارت جهانی، زنده بیرون آمدند. این دو غریبه در میان دود و آتشِ طبقه هشتاد و یکم برج جنوبی با هم آشنا شدند و با پایین رفتن از ۱۶۲۰ پله، به سوی ادامه زندگی‌شان گام برداشتند. 

تصمیم‌هایی که آن‌ها در کسری از ثانیه در آن روز گرفتند، سرنوشتشان را دگرگون کرد. در طول ۲۵ سال پس از آن، هر دو مرد دوران میانسالی را پشت سر گذاشتند و به دوران پیری و بازنشستگی رسیدند. هر دو شاهد جشن‌های عروسی اعضای خانواده بودند و بزرگ شدن فرزندان و نوه‌هایشان را دیدند. هر دو آمدن و رفتن رؤسای جمهور آمریکا را نظاره کردند و شاهد پایان جنگ‌های قدیمی و آغاز جنگ‌های جدید بودند. آن‌ها در تمام این مدت دوستی خود را حفظ کردند. 

آن‌ها همچنین داستان خود را بارها و بارها در کلیساها، مدارس، استودیوهای تلویزیونی و مکان‌های دیگر بازگو کردند. کلارک تخمین می‌زند: «شاید ۸۰۰ بار، ۱۲۰۰ بار، یا چیزی در همین حدود بوده باشد.» 

پرایمنات در مصاحبه‌ای جداگانه می‌گوید: «مردم مرا با عنوان «آن مردِ ماجرای ۱۱ سپتامبر» می‌شناسند. تعریف کردن این ماجرا برایم تکراری و خسته‌کننده نیست؛ بلکه مثل زمین گذاشتن باری سنگین از روی دوشم یا شست‌وشوی روحم با اشک است. دانستن اینکه هنوز کسانی هستند که مشتاق شنیدن این ماجرایند، به من آرامش می‌دهد.»

فریادی برای کمک

کلارک اکنون ۷۹ سال دارد و دوران بازنشستگی خود را به همراه همسرش در شمال نیوجرسی سپری می‌کند؛ او ۱۱ نوه و دو نتیجه دارد. پرایمنات که یک دهه جوان‌تر است، در «ولی استریم» (Valley Stream) در لانگ‌آیلند زندگی می‌کند؛ او کشیش و پدربزرگ است و فرزندانش خانه را ترک کرده و مستقل شده‌اند. او از ماجرای نجات یافتن خود نه به عنوان شانس، بلکه به عنوان جلوه‌ای از لطف و عنایت الهی یاد می‌کند. 

خاطرات آن‌ها از وقایع ۱۱ سپتامبر همچنان به شفافیِ آسمانِ بی‌ابرِ منهتن در آن صبحِ ماه سپتامبر است. کلارک، که تبعه کانادا و معاون اجرایی شرکت کارگزاری مالی «یورو بروکرز» (Euro Brokers) بود، حوالی ساعت ۷:۱۵ صبح به دفتر کارش در طبقه هشتاد و چهارم رسید. در طبقه پایین‌تر، یعنی طبقه هشتاد و یکم، پرایمنات که اصالتاً اهل‌گویان بود، پشت میز کارش در «بانک فوجی» (Fuji Bank) مستقر شده بود؛ جایی که به عنوان مسئول رسیدگی به وام‌ها فعالیت می‌کرد. 

ساعت ۸:۴۶ صبح، سکوت فضا با صدای مهیب و دوگانه‌ای در هم شکست؛ لحظه‌ای که هواپیمای ربوده‌شده‌ی پرواز ۱۱ خطوط هوایی امریکن ایرلاینز با شدت به برج شمالی برخورد کرد. کلارک چنین به یاد می‌آورد: «چراغ‌های بالای سرم شروع به چشمک زدن کردند؛ روی صندلی چرخیدم و در گوشه میدان دیدم، شعله‌های آتش را پشت پنجره حس کردم. صحنه‌ای فراواقعی و عجیب بود. دو یا سه ثانیه بعد، شعله‌ها فروکش کردند و فضا پر از کاغذهای سوخته و نیم‌سوز شد.» 

کلارک که پس از بمب‌گذاری با کامیون در مرکز تجارت جهانی در سال ۱۹۹۳ داوطلبانه مسئولیت ایمنی و اطفای حریق طبقه را بر عهده گرفته بود، بی‌درنگ دست به کار شد. او چراغ‌قوه رسمیِ مخصوصی را که عبارت «تیم ایمنی و آتش‌نشانی مرکز تجارت جهانی» (WTC) روی آن درج شده بود از کابینتِ بالای سرش برداشت و شروع به هدایت کارکنان به سمت راهروی مرکزی ساختمان کرد. 

همکارانش در کنار پنجره‌های رو به شمال جمع شده بودند و با نگاهی رو به بالا، آن «حلقه آتش» خروشانی را تماشا می‌کردند که ساختمان دوقلوی مجاورشان را در کام خود فرو می‌برد. کلارک که تصور می‌کرد وضعیت اضطراری محدود به ساختمان کناری است، با همسرش در خانه و پدرش در تورنتو تماس گرفت تا به آن‌ها اطمینان دهد که در امان است. 

سه طبقه پایین‌تر، «پرایمنات» مشغول صحبت تلفنی با یکی از همکارانش در شیکاگو بود؛ همکارش که انفجار برج شمالی را در تلویزیون دیده بود، ملتمسانه از او می‌خواست که ساختمان را تخلیه کند. او در حالی که به سمت «مجسمه آزادی» نگاه می‌کرد، هواپیمای دیگری را دید؛ هواپیمایی که آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانست حرف «U» را روی دمِ پرواز ۱۷۵ «یونایتد ایرلاینز» تشخیص دهد. 

او به یاد می‌آورد: در روزهای عادی، عبور سریع هواپیماها از فاصله‌ی نیم تا یک مایلی امری طبیعی بود. اما این هواپیما داشت مستقیم به سمت من می‌آمد. چشم در چشم شدیم. گوشی را رها کردم، فریاد کشیدم و گفتم: «خدایا، من از پسِ این کار برنمی‌آیم. خودت کنترل اوضاع را به دست بگیر.» نمی‌دانم چرا آن حرف را زدم، اما خدا را شکر که آن را گفتم. 

هم‌زمان با نزدیک شدن سریع بوئینگ ۷۶۷ به پنجره‌اش، پرایمنات در حالی که اشک می‌ریخت و دعا می‌کرد، خود را به حالت جنینی زیر میز انداخت. او می‌گوید: هواپیما با صدایی مهیب و رعدآسا به ساختمان کوبیده شد. 

هواپیما ساعت ۹:۰۳ صبح به صورت مورب برخورد کرد و طبقات ۷۷ تا ۸۵ را در هم کوبید. شدت برخورد باعث فروریختن کامل دیوارها و قطع سیم‌کشی‌های برق شد و موجی از سوخت جت و آوار را به داخل دفاتر «بانک فوجی» روانه کرد. 

پرایمنات می‌گوید: آن درخشش نارنجی‌رنگ بزرگی که آنجا می‌بینید… من درست وسط آن گیر افتاده بودم. لحظه برخورد طوری بود که انگار گروهی برای تخریب ساختمان آمده و با یک گوی تخریب عظیم، کل دفتر را در هم کوبیده‌اند. تمام دیوارها فرو ریخته بودند. یادم هست که تکه بزرگی از بدنه هواپیما جدا شده و در ورودی دفتر گیر کرده بود. 

شعله‌های آتش دور تا دورم را گرفته بود؛ انگار کسی کیسه عظیمی از سیمان را به هوا پرتاب کرده باشد و من دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. سقف بالای سرم فرو ریخته و درست بالای میزم معلق مانده بود و من با خودم می‌گفتم: خدای من، دارم می‌میرم. [با خودم می‌گفتم] الان است که [سازه] کاملاً فرو بریزد و مرا زیر آوار له کند، یا اینکه فشار هوا مرا به بیرون بکشد. صدای آن را می‌شنوی. 

با یادآوری آن صحنه، دندان‌هایش را به هم می‌فشارد و در گوشی فوت می‌کند تا صدای هولناکِ آن هجومِ ناگهانیِ هوا را بازسازی کند. 

سه طبقه بالاتر، کلارک در سمت غربی طبقه هشتاد و چهارم ایستاده بود که هواپیما به تالار معاملات در سمت شرقی ساختمان برخورد کرد و آن را شکافت. او می‌گوید: اتاق ما منفجر شد. همه چیز از سقف پایین ریخت؛ کانال‌های تهویه مطبوع، چراغ‌ها و تمام تجهیزات. ساختمان به مدت پنج ثانیه به سمت غرب متمایل شد و سپس به حالت عمودی بازگشت. در آن ۱۰ ثانیه وحشت‌زده بودم و فکر می‌کردم ساختمان قرار است واژگون شود؛ اما این اتفاق نیفتاد. 

وقتی لرزش برج متوقف و وضعیت ثابت شد، کلارک گروهی متشکل از شش یا هفت همکار را جمع کرد و آن‌ها را به سمت هسته مرکزی ساختمان هدایت کرد. شدت برخورد، راه‌پله‌های B و C را ویران کرده بود، اما راه‌پله A که در دورترین نقطه در سمت شمال غربی قرار داشت، به طریقی سالم و قابل عبور باقی مانده بود. 

آن‌ها شروع به پایین رفتن از راه‌پله A کردند. در پاگرد طبقه هشتاد و یکم، مرد و زنی که از پله‌ها بالا می‌آمدند، جلوی آن‌ها را گرفتند. کلارک می‌گوید: آن زن اصرار داشت که پایین نرویم. او می‌گفت: نه، نه، نه. نمی‌توانید پایین بروید.» و همین توقف باعث شد صدای درخواست کمکی را از داخل طبقه هشتاد و یکم بشنوم؛ فریادی خفه که می‌گفت: کمک کنید، من زیر آوار گیر افتاده‌ام. نمی‌توانم نفس بکشم.

برادرانی برای تمام عمر

کلارک از میان شکافی که در آن چارچوب در از دیوار جدا شده بود، خود را به سختی عبور داد و با راهنمایی فریادهای ملتمسانه «پرایمناث»، پا به فضای تاریک طبقه هشتاد و یکم گذاشت. 

در داخل دفتر، پرایمناث برای نجات خود دعا می‌کرد. او به یاد می‌آورد: هنوز هم شعله‌های آتش را به یاد دارم که پیش می‌آمدند و من فریاد می‌زدم: خدایا، کسی را بفرست، نمی‌خواهم بمیرم. در حالی که از آتش دور می‌شدم و روی زمین می‌خزیدم، سعی می‌کردم از کابل‌هایی که از سقف آویزان بودند و به خاطر فعال شدن سیستم آب‌پاش (اسپرینکلر) دچار اتصال کوتاه شده و جرقه می‌زدند، دوری کنم. 

با خودم می‌گفتم: خدای من، دارم می‌میرم.» کسی در آن سوی طبقه چراغ‌قوه‌ای در دست داشت. آن شخص می‌گفت: «منتظرت می‌مانم»، اما من صدایش را نمی‌شنیدم چون بر اثر برخورد هواپیما به ساختمان، موقتاً شنوایی‌ام را از دست داده بودم. همین‌طور که سینه‌خیز دور می‌شدم، شعله‌های آتش نزدیک‌تر می‌آمدند و فضای دفتر را در کام خود می‌کشیدند. 

به دیوار رسیدم. آن شخص می‌گفت: به دیوار بکوب؛ می‌دانم کجا هستی. من به دیوار کوبیدم و او گفت: از آنجا بالا بیا. سقف کاذب بود و دیوار هم از جنس پنل گچی (درای‌وال) و به ارتفاع ۱۰ فوت؛ آن صحنه را خیلی واضح به خاطر دارم. 

نور چراغ‌قوه کلارک دستی را نشان داد که از حفره‌ای در آن دیوار ۱۰ فوتی بیرون زده بود. او دستان پرایمنات را گرفت و او را از روی دیواره جداکننده بالا کشید. میزی که زیر پای کلارک قرار داشت فرو ریخت و هر دو مرد درهم‌پیچیده به کف اتاق سقوط کردند. 

کلارک ماجرا را این‌گونه به یاد می‌آورد: زمین خوردیم و او بوسه محکمی بر صورتم زد. پرسیدم: چه خبر است؟ داری چه کار می‌کنی؟ دستم را جلو بردم و گفتم: «من برایان کلارک هستم. او گفت: من استنلی پرایمنات هستم؛ ما تا آخر عمر برادر خواهیم بود. من هم گفتم: خب، من هیچ خواهر و برادری ندارم.

کلارک متوجه شد که کف دست پرایمنات سوراخ شده و زخم عمیقی دارد، در حالی که دست خود کلارک هم بر اثر جابه‌جایی آوار بریده و خون‌ریزی می‌کرد. کلارک آن حرکت غریزی برای ابراز همبستگی را این‌طور به خاطر می‌آورد: دست‌هایمان را محکم به هم فشردم و گفتم: «در واقع، ما تا آخر عمر برادر خونی خواهیم بود. بیا رفیق، برویم خانه.

وقتی به راه‌پله برگشتند، کلارک تصمیم حیاتی گرفت که به هشدار زنی که در پاگرد ایستاده بود، بی‌توجهی کند. او نور چراغ‌قوه‌اش را به سمت پایین راه‌پله انداخت و شعله‌ای ندید؛ بنابراین، کلارک و پرایمنات مسیر پایین را در پیش گرفتند. اما بیشتر همکارانی که همراه کلارک بودند، مسیر بالا را انتخاب کردند، چرا که گمان می‌کردند پشت‌بام امن‌تر است. آن‌ها در جریان فروریختن ساختمان جان باختند. از شرکت «یورو بروکرز» (Euro Brokers)، ۶۱ نفر از همکاران کلارک کشته شدند. 

سرنوشت‌های گره‌خورده

وقتی کلارک و پرایمنات سرانجام به خیابان رسیدند، پلیس و نیروهای امدادی فریاد می‌زدند که فرار کنند. دقایقی بعد، برج جنوبی در میان توده‌ای عظیم از فولاد و بتن فرو ریخت و ابری غلیظ و خروشان از آوار را به سمت بخش جنوبی منهتن روانه کرد. آن دو مرد برای فرار از گرد و غبار خفه‌کننده، به داخل ساختمان شماره ۴۲ خیابان برادوی پناه بردند. 

در آن هرج‌ومرج، پرایمنات دست در جیبش کرد و کارت ویزیت کسب‌وکار خانگی کوچکی را که به همراه همسرش اداره می‌کرد، به کلارک داد. اگرچه در آن شلوغی از هم جدا شدند، اما کلارک اواخر همان شب با استفاده از شماره روی کارت با پرایمنات تماس گرفت و مطمئن شد که هر دو به سلامت به خانه رسیده‌اند. 

در حالی که کلارک دچار آسیب‌های روانی بلندمدت چندانی نشد – و فقدان علائم «اختلال استرس پس از سانحه» را نوعی «هدیه» بی‌دلیل و غیرمنتظره توصیف می‌کرد – بازگشت پرایمنات به زندگی عادی با دشواری‌های بسیاری همراه بود. 

پرایمنات می‌گوید وقتی عصر روز یازدهم سپتامبر به خانه‌اش در «لانگ‌آیلند» رسید، دچار فراموشی شدیدی شده بود: می‌خواستم بدانم آن زن غریبه با دو بچه در خانه ما چه کار می‌کند و چرا به خانه‌اش نمی‌رود. حاضر نبودم به اتاق خواب بروم، چون آن زن غریبه در آن اتاق حضور داشت. 

همسرش، جنیفر، بی‌سروصدا و بدون هیچ‌گونه قضاوتی از او مراقبت می‌کرد. او می‌گوید: با کمک او و لنگ‌لنگان به حمام می‌رفتم؛ وان را پر از آب گرم و نمک اپسوم می‌کرد و می‌گفت در آن دراز بکشم. بعد مرا روی کاناپه می‌نشاند. هر روز یک سیب، یک ساندویچ، یک بطری آب و یک دفترچه یادداشت برایم می‌گذاشت. نمی‌دانم چه مدت در آن وضعیت بودم. تنها چیزی که می‌دانم این است که یک روز بلند شدم، به او نگاه کردم، شناختمش و ناگهان از آن حال‌وهوا بیرون آمدم. 

وقتی پرایمنات در ماه اکتبر به محل کارش در دفتری موقت در «جرزی‌سیتی» بازگشت، هنوز نمی‌توانست به‌تنهایی مسیرها را پیدا کند. او به یاد می‌آورد: مجبور بودم مسیر رفت‌وآمدم را روی نقشه بکشم و با کدگذاری رنگی مشخص کنم. وقتی به محل کار می‌رسیدم، همکاران می‌گفتند: استن، می‌توانی لطفاً اینجا را امضا کنی؟ اصلاً نمی‌دانستم چه چیزی را امضا می‌کنم. اما آن‌ها مدیرانی مهربان و صبور بودند. کم‌کم، تکه‌های گمشده‌ی ذهنم سر جایشان برگشتند.

در ربع قرنی که از آن صبح سه‌شنبه می‌گذرد، زندگی کلارک و پرایمنات به هم گره خورده است. آن‌ها در رویدادهای مهم خانوادگی یکدیگر سهیم بوده‌اند، در جشن عروسی دختران هم شرکت کرده‌اند و مرتب با هم تماس تلفنی داشته‌اند. 

وقتی دختر بزرگ کلارک ازدواج کرد، پرایمنات و همسرش پشت میز اصلی (میز میزبان) نشسته بودند. پرایمنات می‌گوید: برایان مرا به تمام دوستان و اعضای خانواده‌اش به عنوان «برادر تنی» خود معرفی می‌کرد. می‌شد دید که اطرافیان با تعجب به اطراف نگاه می‌کنند و با خود می‌گویند: یک جای کار با این تصویر جور درنمی‌آید! اما برایان اهمیتی نمی‌داد. او همین‌طور آدمی است؛ او همان برادر بزرگی است که هرگز نداشتم. 

برای پرایمنات، زنده ماندن در حادثه ۱۱ سپتامبر، دریچه‌ای به سوی یک رسالت معنوی عمیق گشود. او در سال ۲۰۰۶ به مقام کشیشی رسید و به جمع کارکنان کلیسایی پیوست که پدرزنش در آنجا کشیش ارشد بود. در طول دو دهه گذشته، او به کلیساها، پایگاه‌های نظامی و مدارس سراسر جهان سفر کرده و روایت خود را در قالب موعظه‌ای درباره رستگاری بیان کرده است. 

در روز ۱۱ سپتامبر، در حالی که زیر آن میز پناه گرفته بودم، با فریاد از پروردگار می‌خواستم: خدایا، بگذار زنده بمانم تا دخترانم را در مراسم عروسی‌شان تا جایگاه عقد همراهی کنم؛ و خداوند دعایم را اجابت کرد. من استفانی و کیتلین را در مراسم عروسی‌شان همراهی کردم. آن‌قدر عمر کردم که نوه‌هایم، هانا و ازرا، را ببینم. آن‌ها مرا «پاپا» صدا نمی‌زنند، بلکه «پاپایا» خطابم می‌کنند. استفانی حتی برایم پیراهنی خریده که روی آن نوشته شده «پاپایا». 

با این حال، تاب‌آوری پرایمنات بارها مورد آزمون قرار گرفته است. در سال ۱۹۹۳، او از نخستین بمب‌گذاری با کامیون در مرکز تجارت جهانی، به شکلی معجزه‌آسا جان سالم به در برد. او به سرطان خون (لوسمی) مبتلا شد و یک دوره شدید کووید-۱۹ نیز با ایجاد ذات‌الریه دوطرفه، آسیب‌هایی (جای زخم‌هایی) بر ریه‌هایش بر جای گذاشت. سپس، پس از سفری به اروپا همراه همسرش، پزشکان دریافتند که چهار شریان کرونر قلب او دچار انسداد شدید شده‌اند و نیازمند عمل جراحی اورژانسی بای‌پس چهارگانه است. 

پرایمنات که دو سال پیش از «شرکت بانکداری سومیتومو میتسویی» بازنشسته شد، می‌پرسد: سؤال همیشگی من این است: چند بار می‌خواهید جان یک نفر را بگیرید؟ من به لطف و عنایت الهی زنده‌ام. هنوز هم سفر می‌کنم و دقیقاً همان کارهایی را انجام می‌دهم که پیش از این انجام می‌دادم. 

هم‌سرنوشتانِ حادثه

او و کلارک می‌دانند که سال‌های بیشتری را پشت سر گذاشته‌اند تا آنچه پیش رو دارند. در بیست و پنجمین سالگرد این واقعه، کلارک در مراسم یادبودی در میدان شهر محل سکونتش در نیوجرسی شرکت خواهد کرد (که ساعت ۸:۴۵ صبح آغاز می‌شود) و سپس بقیه روز را در فضایی آرام با همسرش سپری خواهد کرد. پرایمنات نیز در کلیسایی در ویرجینیا حضور خواهد یافت تا بار دیگر و با حس سپاسگزاری، ماجرای خود را بازگو کند. 

هر دوی آن‌ها خود را در حال گفتگو با نسلی می‌بینند که برایشان ۱۱ سپتامبر نه یک خاطره زنده، بلکه بخشی از تاریخ است. کلارک که در سال ۲۰۰۶ بازنشسته شده، می‌گوید: دیگر نیازی نیست تاریخ درس بدهم؛ کتاب‌های درسی به آن پرداخته‌اند. آنچه در کتاب‌های درسی نیست، واقعیتِ احساسی ماجرا و آن خوش‌بینی است که نشان می‌دهد زندگی حتی با وجود شرارت‌های هولناک، همچنان ادامه می‌یابد. اما هر وقت در مدارس سخنرانی می‌کنم، در ۹۸ درصد مواقع، نخستین سوالی که بچه‌ها می‌پرسند این است: آیا هنوز با استنلی در ارتباط هستید؟

پرایمنات نیز دقیقاً همین تجربه را دارد. همین اواخر، او از طریق زوم برای ۷۰۰ دانش‌آموز در یک مدرسه مسیحی در تمپای فلوریدا صحبت کرد. پرایمنات می‌گوید: «این بچه‌ها زمانی که برج‌ها فروریختند، حتی به دنیا نیامده بودند. با این حال، وقتی صدای غرش موتور جت و لحظه شکافته شدن دفتر کار توسط بال هواپیما را توصیف می‌کنید، صدای نفس حبس‌شدن و بهت‌زدگی آن‌ها در سالن شنیده می‌شود. ماجرا برایشان واقعی می‌شود.» 

این دو «برادرِ پیمان‌بسته» با ترکیبی از اندوه و حیرت به ایالات متحده‌ی امروز می‌نگرند. کلارک به صلح‌طلبی صریح‌اللهجه بدل شده و از دهه‌ها درگیری نظامی در خارج از مرزها که پس از آن حملات رخ داد، عمیقاً دلسرد و متأثر است. 

او می‌گوید: با گذشت ۲۵ سال و فرصتی که برای اندیشیدن داشته‌ام، بیش از پیش به بیهودگی مطلق جنگ پی می‌برم. به آلمان، ایتالیا و ژاپن فکر می‌کنم که امروز بزرگ‌ترین متحدان ما هستند. آخر ما با خودمان چه می‌کنیم؟ ریختن بمب بر سر مناطق مسکونی در اوکراین، روسیه و غزه؛ چه هدررفتِ بی‌معنایی از انرژی و جان انسان‌هاست. 

بیزاری کلارک از انتقام‌جویی چنان عمیق بود که از جشن‌های خیابانی پس از کشته شدن اسامه بن‌لادن، رهبر القاعده، در سال ۲۰۱۱ منزجر شد. وقتی می‌دیدم مردم سوار بر وانت‌ها شعار «آمریکا، آمریکا» سر می‌دهند و برای مرگ یک انسان دیگر هورا می‌کشند، حالم بد می‌شد. دستگیری‌اش، بازجویی‌اش، حبس ابدش؛ این‌ها قابل‌قبول است. اما گرفتن جان انسان و جشن گرفتن آن؟ نه. ما نباید چنین مردمی باشیم.

پرایمنات آن حس عمیق اما زودگذرِ وحدت را که پس از ۱۱ سپتامبر شکوفا شد، به یاد می‌آورد. او می‌گوید: پس از آن روز شوم، تمام ملت گرد هم آمدند و متحد شدند. کلیساها مملو از جمعیت بود. اما یک ماه بعد، همه چیز به روال عادی بازگشت. 

با این حال، همچنان معتقدم که ما مردمی تاب‌آور هستیم. ممکن است اختلافات سیاسی داشته باشیم، اما در نهایت می‌دانیم که وقتی فاجعه‌ای رخ می‌دهد، این برچسب‌ها رنگ می‌بازند. در طبقه هشتاد و یکم، نه جمهوری‌خواهی در کار بود و نه دموکراتی؛ نه سیاه‌پوستی بود و نه سفیدپوستی. ما فقط برادرانی بودیم که تلاش می‌کردیم راهی برای خروج پیدا کنیم. 

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...