داستان کوتاه پسر گل فروش!

دسته‌بندی: داستان
تاریخ انتشار: ۱۴۰۱ خرداد ۴, چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۸۰ رأیبدون امتیاز
داستان کوتاه پسر گل فروش!

حکایت کوتاه و پندآموز داستانک‌هایی هستند که در بیشتر موارد اولین گوینده یا نویسنده آن‌ها معلوم نیست، اما به سبب بار اخلاقی بار‌ها نقل و بازنویسی شده اند.

رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟گفت: بفروشم کـه چی؟تا دیروز می فروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک دیشب حالش بد شد و مرد.

با گریه گفت: تـو می خواستی گل بخری؟گفتم: بخرم کـه چی؟تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد.

گفت: بگیر باید از نو شروع کرد.تـو بدون عشقت..مـن بدون خواهرم ..🌺

ممنون از نگاه زیباتون.


این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...