صدای همهمه هایت چنان مستی به بار آرد
که می آن خمره بشکست و خرابی ها به بار آرد
پریشانم پریشانم پریشانم ز باده های میخانه
نه از مستی نه از نعره از آن خواب دگرباره
که زان گشتم به یاد آن شباهنگای مشکینت
به میخانه که من رفتم به می دیدم همان صبح دل انگیزت
چرا رفتم چرا رفتم گرفتارم پشیمانم پشیمانم
پشیمانم که می خوردم به مشکین خاطر آزردم
به صبحی من طلب دارم که باشم خیره در خورشید
گرفتارم به ماهی که نمی روید به نزدیک و بر خورشید
که می آن خمره بشکست و خرابی ها به بار آرد
پریشانم پریشانم پریشانم ز باده های میخانه
نه از مستی نه از نعره از آن خواب دگرباره
که زان گشتم به یاد آن شباهنگای مشکینت
به میخانه که من رفتم به می دیدم همان صبح دل انگیزت
چرا رفتم چرا رفتم گرفتارم پشیمانم پشیمانم
پشیمانم که می خوردم به مشکین خاطر آزردم
به صبحی من طلب دارم که باشم خیره در خورشید
گرفتارم به ماهی که نمی روید به نزدیک و بر خورشید
