از عشق سخن بگو

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۶, چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۰۰ رأیبدون امتیاز
از عشق سخن بگو

از عشق بگو و تماشا کن درختِ جنگلِ اندوه سبز خواهد شد میانِ خواب‌های مبهم و کوتاه دوباره واژه‌ی آغاز خواهد رُست چقدر کوچک و ناچیز خواهد بود تمامِ خاطره‌هایی که آهِ ممتد بود. سخن بگو، نترس... گوش...

از عشق بگو و تماشا کن
درختِ جنگلِ اندوه سبز خواهد شد
میانِ خواب‌های مبهم و کوتاه
دوباره واژه‌ی آغاز خواهد رُست
چقدر کوچک و ناچیز خواهد بود
تمامِ خاطره‌هایی که آهِ ممتد بود.

سخن بگو، نترس... گوش خواهم کرد
من عشق را برای تازه‌ترین روز خواهم گفت
و از تمامِ مرثیه‌ها دست خواهم شست
مباد رازِ جهان را به گوشِ باد بخوانی
مرا و خودت را و ما را تماشا کن
چه چیز نادرست و عجیب است؟
چه چیز ناصواب و دروغ است؟
رها کن این غمِ بی‌معرفت را باز
بخند، خنده‌های تو شعر است.

برای من بنویس از تمام شب‌هایی...
که غصه خوردی و تا صبح غصه باریدی
و از تمامِ پنجره‌هایی که بسته مانده و مردند
و از کلاغ‌های خسته
که بر شانه‌ی مترسکِ بیچاره خوابیدند
برای من از خاکِ دشتِ مرده بگو
بگو که ابرهای من دوباره ببارند
و تشنگی از روحِ خسته‌ات بزدایند.

از عشق بگو که معجزه کلمات است
برای مرگ، وقتِ دیگری بنویس
تکان بخور که جهانت به رقص درآید،
به واژه‌های من بنویس آفتاب بیدار است
و من در این درخشش بی‌مرز، عریانم...

جهان به باورِ من پوچ و توخالیست
اگر دلت نتپد یا که چشم‌های خیره‌ی تو
به انحنای پیکرِ معشوقه‌ات ندود...
اگرچه جنگلِ موهایِ تو روی شانه‌ات زیباست
ولی چه سود... اگر انگشت‌های عاشقی عاصی
میانِ جنگلِ گیسویِ شعری‌ات نرود...

تمامِ زندگی‌ات رنج و بی‌تابیست
درونِ سینه‌ی تو قلبِ یک‌ یاغیست
تو تاب نداری و سخت و رنجوری
کجاست راه رهایی به غیرِ آغوشی؟
کجاست چاره‌ی بی‌تابی‌ات فراموشی؟

سخن بگو، از عشق، از اندیشه، آزادی
از آفتاب، نور، خنده، از شادی
سخن بگو و ببوس
خنده‌های یارت را
تو تشنه‌ی فهمیدنی و می‌دانم
بغل بگیر عشق را و زنده بمان.

برای من بنویس از بهار و سنجد و خاک
من از صدای تو لبریز خواهم شد
و آن تَنِ غمگینِ دلگیرت
پناهِ امنِ منِ خسته خواهد شد...
از عشق بگو و بغل کن من و ما را.
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...