داستان کوتاه و آموزنده خواجه بخشنده

دسته‌بندی: داستان
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ دی ۲۷, چهارشنبه ساعت ۱۰:۳۷۰ رأیبدون امتیاز

داستان کوتاه و آموزنده خواجه بخشنده \ داستان کوتاه و جالب و تاثیر گذار خواجه بخشنده را برای شما آماده نموده ایم تا با خواندن آن درس هایی از زندگی بیاموزید.درویشی که بسیار فقیر بودو در زمستان لباس و غذا نداشت.\ \ هرروز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گرانقیمت بر تن دارند و کم...

داستان کوتاه و آموزنده خواجه بخشنده

داستان کوتاه و جالب و تاثیر گذار خواجه بخشنده را برای شما آماده نموده ایم تا با خواندن آن درس هایی از زندگی بیاموزید.درویشی که بسیار فقیر بودو در زمستان لباس و غذا نداشت.

هرروز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گرانقیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می‌خواست بیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می‌پرسید انها چیزی نمی‌گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می‌گفت بگویید خزانة طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌کشم.

اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می‌کردند و هیچ نمی‌گفتند. شاه انها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می‌گفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...