داستان کوتاه بابی کشون از محمد علی جمال زاده
دستهبندی: داستانتاریخ انتشار: ۱۳۹۸ آذر ۲۴, یکشنبه ساعت ۷:۴۷

من با پسر دوم ملک المتکلمین هر یک هفته، دو هفته یکبار به چاپار خانه رفته برای پدرانمان کاغذ می فرستادیم. روزی پاکت به دست به طرف چاپارخانه می رفتیم که ناگهان از وسط میدان شاه غوغای غریبی پیدا شد، بدانسو دویدیم و هر طور بود خود را به میان جمعیت انداختیم. محشر کبرائی بود […]
