داستان کوتاه زمانی که عزرائیل خندید، گریه کرد و ترسید

دسته‌بندی: داستانتاریخ انتشار: ۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه ساعت ۱۰:۵۶

داستان کوتاه و زیبای خنده ترس و گریه عزرائیل از عزرائیل پرسیدند: زمانی که جان آدمها را میگرفتی تا بحال گریه کردی؟ عزرائیل جواب داد: یک بارخندیدم، یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم. “خنده ام” زمانی بود که به من فرمان داده شد جان مَردی را بگیرم، او را در کنار کفاشی یافتم …\ نوشته داستان کوتاه زمانی که ...

داستان کوتاه انفجار بزرگ اثر هوشنگ گلشیریداستان کوتاه حاجی مراد نوشته صادق هدایت